چه قدر آروممبا همه ی بی حوصلگی و غم و سنگینی بی تعریفی که توی وجودمهآخه - عضلات مغزم رو شل کردم - « اینقد دست و پا نزن » رو، عملی کردم -مثل کسی که می دونه قراره با مَنجنیق توی آتیش پرت بشه، ولی با لبخند نشسته روی یه مبل بزرگ و زرد و کثیف و کهنه، تا نوبتش بشه...بیمارستاناتوبوسقلب پاییزتنهایی محضمالیخولیایی تلخ و شیریندرک کردن کم و کاستی خودتدرک کردن کم و کاستی بقیهمهربونی با همهمزه مزه کردن کلمه ی فکاهی معرفت،که دیگه واسم معنی خودش رو از دست دادهوجود نداره - بی خشم - بی هیچ گلایه ای - پذیرش محض -Human, all too human
+
نوشته شده در سه شنبه ۲ آبان ۱۴۰۲ساعت 12:0 توسط Ela
|
برچسب:
نویسنده: کسری نیکنام
تاريخ: سه
شنبه
9 آبان
1402 ساعت: 23:32